فکر میکردم همه چیز اوکی شده. خوشحال از خانه بیرون رفته بودم اما در کسری از ثانیه همه چیز بهم ریخته شده بود و من هاج و واج به تکه های پازل بهم ریخته ی مقابلم که تا چند دقیقه پیش ترش یک پازل درست شده فرضشان میکردم خیره شده بودم. حالم خوب نبود. از گرما بیزار بودم و حالا مجبور بودم نزدیک یک ساعت زیر آفتاب آدم خشک کن راه بروم. سرم درد میکرد. از لیست کارهایم عقب افتاده بودم و از همه مهمتر سر دوانده شده بودم.
همیشه بی مسئولیتی برایم جزو غیر قابل تحمل ترین ویژگی های بشری بوده و هیچ وقت نفهمیدم چرا بعضی از آدم ها نمیتوانند نسبت به وظیفه ای که بعهده میگیرند مسئولانه رفتار کنند. چرا نباید تعهد کاری داشته باشند؟ با همین فکر ها وارد ساختمان ادارات شدم. به مرد مهربان جلوی در مثل دفعه ی پیش لبخند زدم و سلام کردم (در اکثر موارد آدمی هستم که عصبانیتم از دیگری باعث برخورد بد با سایرین نمی شود همیشه فکر میکنم اگر من هم بخواهم وقتی عصبانی هستم از کوره در بروم و تر و خشک را باهم بسوزانم پس تفاوتم با آن دسته از آدم هایی که ازشان عصبانی میشوم بخاطر بی مسئولیتی هایشان چیست؟ این هم یک مسئولیت هست، این که بدانیم ناراحتی ما از چیز دیگر ربطی به آدم های بی خبرِ اطرافمان ندارد. ) مرد، مرا شناخت لبخندی زد و سلام کرد. اما اسمم را فراموش کرده بود برای همین مودبانه درخواست کرد که اسمم را یک بار دیگر بگویم. اطلاعات لازم را مجددا در اختیارش قرار دادم. حس میکردم آرام تر شده ام. زیر لب زمزمه کردم: "خدایا ممنون بابت آفریدن آدم های خوبی که با خوبی هاشون باعث میشن حال ما هم خوب شه."
پله ها را به سمت طبقه ی بالا سپری کردم. سراغ اتاق مسئولِ حراست رفتم، طبق معمول درش بسته بود. چند دقیقه ای ایستادم اما بعد تصمیم گرفتم که بروم سراغ اتاق نفری که بار اول من را سراغ این اتاق فرستاده بود. در اتاق باز بود. متوجه حضور مرد اتاق مورد نظرم در این اتاق شدم. به در تقه ای زدم و وارد شدم.. سلام کردم و گفتم که نامه ای که به من داده بوده اند اشتباه بوده. مرد اما نمیدانم چرا یک دفعه عصبانی شد. گاهی فکر میکنم مرد ها آدم های عصبانی و همیشه مسلحی هستند که زیر یک پوسته ی آرام پنهان شده اند و منتظرند تا کوچیک ترین حرفی بر خلاف میلشان بشنوند تا یک شهر را بر سر آدم خراب کنند.
داشتم میگفتم مرد مسئول که هفته ی پیشش نامه ی اشتباه را به من داده بود عصبانی شد داد زد !! گفتم داد...
کم مانده بود در جا قالب تهی کنم از ولوم صدایش. خشک شده بودم از برخوردش. مرد صاحب اتاق قیافه رنگ پریده ام را که دید خواست تا بنشینم. هیچ وقت عادت نداشتم در چنین مواقعی با پیشنهاد نشستن موافقت کنم اما این بار انگار که دیگر جانی برای ایستادن در پایم نمانده باشد بی اختیار در صندلی سیاه گوشه اتاق فرو رفتم.
سرم درد میکرد.
نبض شقیقه هایم تند تند میزد.
هجوم اشک به مجاری اشکیم را به وضوح حس میکردم.
دستمالی که تا چند دقیقه پیش ترش زیر زل آفتاب عرق روی پیشانیم را پاک کرده بود را به گوشه ی چشمم رساندم و محکم فشار دادم تا از ریختن اشک هایم جلوگیری کنم. هیچ خوش نداشتم مرد جماعت گریه ام را ببیند آن هم در شرایطی که کسی که شاکی بود و باید داد میکشید من بودم نه آن مردِ پیراهن راه راهیِ نا بلدِ و وظیفه نشناس.
مرد همان طور تند تند، عصبانی و با ولوم بالا حرف میزد. میدانستم اگر بخواهم حرفی بزنم بی شک قبل از این که کلمه ای از دهانم خارج بشود اشک هایم هستند که مسخره بازی در می آوردند. همیشه از این ضعفِ مسخره ام در برابر صدای بلند متنفر بودم و حالا دقیقا جایی ایستاده بودم که نباید. پس ترجیح دادم سکوت کنم و در جواب حرف هایش به حرکت دادن سر اکتفا کردم. گمانم این رفتارم مرد را بیشتر عصبانی میکرد.
بالاخره خودم را جمع و جور کردم، بلند شدم و خواستم نامه ی دیگری برایم بنویسد و از پله ها پایین آمدم.
باز مرد مهربانِ جلوی در را دیدم که نگاهش به سمت من کشیده شده بود. جای مرد بی مسئولیت و بی ادبِ طبقه ی بالا به او لبخند زدم، خسته نباشید گفتم و خداحافظی کردم. مرد مهربان یک پا نداشت و پای دیگش هم مشکل داشت اما از جایش بلند شد و خداحافظی کرد. از در اداره بیرون رفتم. باید یک مسیر طولانی دیگر را پیاده میرفتم تا به مقصدم برسم.
در راه فکر کردم.
در حالی که سرم درد میکرد فکر کردم.
در حالی که نبض شقیقه هایم تند تند میزد فکر کردم.
در حالی که اشک داشت خود زنی میکرد برای خلاصی از آن مخمصه ی تنگ و تاریک فکر کردم.
به این که بعضی از ما آدم ها چقدر آدم های عجیبی هستیم
که هر چقدر بی مسئولیت تر می شویم خود بزرگ بین تر هم می شویم
هر چقدر بیشتر خراب کاری می کنیم اعتماد بنفس بیشتری هم پیدا می کنیم
هر چقدر بزرگ تر می شویم صدایمان بلند تر می شود و فکرمان کوتاه تر...
پی نوشت:
مرد مسئول فرق روانشناسی با مددکاری اجتماعی را نمیدانست
داد میزد و اصرار داشت من هم فکر کنم این دو رشته در واقع یکی هستند
مرد این ساده ترین مسئله را نمیدانست اما پشت میزی نشسته بود که شاید روزی هزار دانشجو برای گرفتن نامه ی کاروزی هایشان به آنجا مراجعه میکنند
از ما که گذشت ولی دلم برای آن نهصد و نود و نه نفر دیگر خیلی میسوزد.
ما را در سایت تلنگر ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 11