مستر اخوی داداش برادر

خرید بک لینک


بچه که بودم همیشه تا نمازشو میبست و میرفت سجده میپریدم پشتش و از گردنش آویزون میشدم. اونم یا تمام نمازشو با یه موجود کوچولوی آویزون به گردنش میخوند یا اینقدر وامیستاد تا خودم بیخیال شم و برم دنبال کارم. پنج شیش سالم بود که شدم همبازی فوتبال بازی کردنای تو خونش. دوتایی باهم تو پذیرایی فوتبال بازی میکردیم. چه ظرفایی که شکستیم و یواشکی سرهمش کردیم که مامان متوجه نشه. بچه مدرسه ای که شدم هر صبحی که بی مرتب کردن تختم میرفتم مدرسه، مامان جای اینکه منو دعوا کنه میذاشت اون بیاد بعد میرفت دم در اتاقش و میگفت همین تو، تو اینو اینقدر بی ادب کردی و لوس. اگر تا میومدم دعواش کنم نمیپریدی جلو و نمیشدی سپر دفاعیش اینجوری نمیشد. جای من دعوا میشد اما میخندید و هیچی نمیگفت. نوجوونی که از راه رسید شد تحقق بخش رویاهام. بعد اولین حفاریش وقتی برگشت برام یه جعبه مداد رنگی چهل و هشت رنگ فابر آورد برای اولین بار تو عمرم این همه مداد رنگی رو یه جا میدیدم باورم نمیشد رویامو جلوی چشمام میبینم یا اون میکروسکوپ فوق العاده که هنوزم با یادآوریش ته دلم قنج میره. داشتم جوون میشدم کم کم، اوضاع پیچیده تر از قبل بود و سرم شلوغ تر از همیشه. شد پایه ثابت ساعت های بیکاریم. خییلی روزا تو راه برگشت از مدرسه میبردم مغازه ویتامینه سر راه مدرسه و باهم آبطالبی و کیک کاکائویی میخوردیم. تو بدترین سال عمرم وقتی خسته و کوفته تا هشت شب کلاس قلمچی بودم اومد دنبالم و به حالت سورپرایز طور بردم خانه پنیر و تازه فهمیدم اون روز تولدم بوده و تولد هیجده سالگیمو با همه سختی هاش کرد بیاد موندنی ترین تولد عمرم. تو تموم این سال هایی که عمر کردم بهترین خاطراتو باهم ساختیم اونقدی که تو گذشتم هیچ آرزوی خاصی نداشته باشم که بهش نرسیده باشم. این که میگن برادر تکیه گاه خواهرشه راست میگن، برادر یعنی یه تکیه گاه امن که همیشه وقتی تو تنگا قرار میگیری ته دلت قرص به بودنش به حضور به موقعش. هم بازی بچگی ها، همدم نوجوانی و همراه تک تک لحظات جوونی. همونی که وقتی بچه بودی میشوندت رو دوشش و آرومت میکرد و حالا که بزرگ شدی باهات هم قدم میشه تا پشتت گرم باشه و دلت آروم. همونی که قلقاتو بلده وقتی حالت بده و با همه دنیا قهری. درسته که حالا بزرگ شدیم ولی هنوزم که هنوزه وقتی بهم میرسیم مامان دادش میره هوا که: «باز شما دوتا افتادید به هم شروع کردید؟» یا آبجی سادات پشت تلفن از مامان میپرسه: «تو خونه چه خبره این دوتا اینقد میخندن؟» و اینا همش یعنی ما هنوز همون علی و فاطمه گذشته هاییم. خوبه که هنوزم قلقای همو بلدیم. که هنوز وقتی میگی فاطمه میتونم بدون شنیدن ادامه جملت بگم : «الان برات چایی میارم، برو دم در منم چادرمو سر میکنم میام و...» خوبه که هستی، خوبه که برادر من هستی.

پی نوشت:
میخواد بره...

پی نوشت تر:
مادر اگه سلطان غم باشه
خواهر وزیر اعظم اونه...

گفت: «زود به زود میام غصه نخوریا»
گفتم: «کی گفته حالا من دلم واسه تو تنگ میشه آقا پسر»
خندید گفت: «چشات»
خندیدم گفتم: «مزخرف میگن. سفرت بی خطر اخوی موفق ترین باشی...»

شعر نوشت:
من خود به چشم خوشتن دیدم که جانم می رود...

شعر نوشت ترین:
من از خدا که تو را آفریده ممنونم...
تلنگر ......

ما را در سایت تلنگر ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 51 تاريخ: جمعه 10 دی 1395 ساعت: 5:00

صفحه بندی