روزی که مُردم
تمام کتاب هایی که دوست دارم را بدهید به جوانی که تنهایی را زندگی کرده و بویِ خوشِ ورق های نو کتاب را میفهمد.
عروسک هایم را به دختر بچه ای ببخشید که هر صبح به عروسک هایش صبح بخیر می گوید، و با تمام دخترانگی اش آن ها را در آغوش میگیرد.
خودکارهایم را به دست غمگین ترین نویسنده ی این شهر که آخرین برگِ داستانش را مچاله کرده و به سطل زباله هدیه میکند برسانید و به او بگویید هیچ رویای ممنوعی در جهان وجود ندارد.
و اما دفترم؛
دفترم را به شعله های هیزم یک چوپان پیشکش کنید.
در دنیای شما کسی نیست که معنیِ سطر سطر سکوتِ داخلش را بفهمد...
پی نوشت :
هیچ جای دنیا همین گوشه ی مهربانِ اتاقِ آدم نمی شود :)
نصفِ بیشترِ کتاب های محبوبم دست این و اونِ از جمله قیدار و منِ اویِ جانم :(
ما را در سایت تلنگر ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29