
چون خونه بودم و کار خاصیم نداشتم سجادو بردم بیرون باهم بگردیم بعدشم بردمش مغازه دوست داشتنی کودکی های خودم تا یه چیزی هم جاییزه براش بخرمتو مغازه مشغول گشتن بود سر آخر یه کتاب داستان برداشت و گفت اینو میخوامکتابو بردم پیش مغازه داره و پولشو حساب کردم و داشتیم میرفتیم که یهو بلند گفت :راستی دخترم کتاب کارای دبیرستانو آوردیماحالا من 0_oمیگم دست شما درد نکنه از ما گذشته و از مغازه خارج میشمخب چرا ؟ کتاب کار دبیرستان آخه ؟آی عم عه بلک بورد :||...
ادامه مطلب