به خود نیامدم اینجا، مرا صدا کردند ...

خرید بک لینک

حس میکنم تمام لحظاتش در یک رویا گذشت.

انگار که من در هیچکدام از اتفاقات آن روزِ عجیب اصلا کاره ای نبوده ام.

انگار که کسی دست های یخ کرده ام را گرفته بود و پای خسته ام را دنبال خودش می برد.

و من در سکوت فقط همراهیش میکردم.

بین آن همهمه و شلوغی هر کسی دنبال این بود که بخشی از حال خوبش را با گرفتن یادگاری در تقویم زندگی اش ثبت کند برای آینده ها.

من اما در تمام آن لحظات در یک خلاء بین زمین و آسمان معلق بودم.

یک داغِ عمیق.

یک حالِ خوشِ غیر قابل وصف.

و هیچ چیز جز سکوت بر احوالم حاکم نبود.

اینقدر اتفاقی و ناگهانی به چیذر رسیده بودم که خودم هم باورم نمی شد من ما بین آن همه سر شلوغی ها و کار های مانده ام درست وسطِ حیاطِ بهشتِ کوچکم باشم.

هرکسی که از کنارم میگذشت چیزی میگفت.

یکی میگفت: برو سر مزار فاتحه بخون.

یکی دیگر ادامه میداد : عه پدر شهید احمدی روشن هم اومده.

آن یکی دستم را کشید و گفت : بیا بریم پیش مادرش.

تمامم وجودم یخ کرد. گفتم در توان من نیست این کار شما خودتون برید.

همه غریبه بودیم اما جالب بود که یک جوانِ تا چند روزِ پیشش مثل خودمان اینقدر عمیق ما را به هم وصل کرده بود.

دخترِ مهربانِ غریبِ آشنا حالم را که دید گفت: باشه تو بشین همین جا ولی با این حالت تنها جایی نری ها صبر کن باهم میریم.

سکوت بود و بغض بود و یک سینه حرف بود و ناتوانی ام...

وقتی به خودم آدم دست مادر شهید را دیدم که با آن همه فاصله به سمت من کشیده شده بود.

مبهوتِ دراز شدن این دست به سمت خودم، آن هم بین آن همه شلوغی بغضم را قورت دادم و با پایی که به وضوح میلرزید به سمتشان رفتم.

دستم را گرفتند توی دستشان چیزی داخلش گذاشتند لبخندی زدند و دستم را مشت کردند.

حال آن لحظه هایم قابل گفتن نیستند

دستم را گرفته بود و تا اینجا آورده بودم و حالا دستم را گذاشته بود در دست های مادرش.

انگار که بغضم مجال رهایی پیدا کرده باشد شروع به حرف زدن کردم.

انگار نه انگار که آنجا چیذر باشد و آن همه آدم در حیاط کوچکش جمع باشند خصوصا دور مادرِ شهید.

انگار فقط من بودم و مادرش و تمام دنیا به احترام دلِ شکسته ام سکوت کرده بودند.

حرفایی که بینمان رد و بدل شد.

آخ ...

مادرش شیر زنی بود، روز تولد پسری که حالا دیگر نبود تا عصای دستش باشد مدام لبخند میزد به همه کسانی که می خواستند قوت قلب بدهندش.

اما وقتی سرم را بالا آوردم اشکِ حلقه زده در چشم هایش دیوانه ام کرد.

آخرِ حرف هام گفتم : تو رو خدا برامون دعا کنید که هرگز پامونو از راه ولایت بیرون نگذاریم. دعا کنید مرگمونو شهادت بنویسن.

مادر مهربان و آرام و اطمینان بخش گفتند: ان شاء الله که شهدا کمکتون میکنن تو این مسیر، الهی که شهید پرور باشی دخترم ...

نه من تاب دست کشیدن از آن دست هایِ مهربان را داشتم نه آن دست ها دستم را پس می زد و نه حتی بین آن همه شلوغی کسی چیزی میگفت اما دیگر جانی برای ماندن نمانده بود. حس میکردم هر آن ممکن است تمام هستی ام زمین گیر شود زیرِ صبر و لبخند و اشک حلقه شده در چشم هایِ یک مادر.

وقتی خودم را به درختِ گوشه ی حیاط رساندم چشمم خورد به جمعیتی که انگار تا چند دقیقه پیش اصلا اینجا نبودند سرم گذاشتم روی زانوان بی توانم و باریدم ...

شهید مدافع حرم بیست ساله محمد رضا دهقانی...


پی نوشت :

هیچ وقت حکمت سر دردای عجیب بعد گریه هامو نمی فهمیدم. ولی اونروز حس کردم میخواد بگه، دست از سر من برندار که این سر درد میکند برای تو ...

بغض نوشت:

مادرشون میگفتن: محمد رضا همیشه این بیت شعرو با خودش زمزمه میکرد، من شنیدم سر عُشّاق به زانوی شماست/ و از آن روز سرم میل بریدن دارد ...

میگفتن: پسرم تو غربت حلب شهید شد ولی میدونم که بالاخره به آرزوش رسید و سرش به زمین نرسیده روی پای مادر سادات آروم گرفت.

میگفتن: خیالم آسودس درسته من نبودم ولی مطمئنم که پسرم تو غربت شهید نشد. حضرت عقیله بودن، مادرش حضرت زهرا بود. خوشحالم که به آرزوش رسید ...


این عکس رو نمیدونم کی اما وقتی اومدم خونه توی گالری گوشیم پیدا کردم ...


تلنگر ......

ما را در سایت تلنگر ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 7 تاريخ: پنجشنبه 6 آبان 1395 ساعت: 9:36

صفحه بندی