پشت پنجره ایستاده ب
ودم و هنذفیری به گوش تزورونی باسم را گوش میکردم که ر جان را دیدم
ساعت نه بود، تا دم در کلاس به استقبالش رفتم. ر جان حالش خوب نبود و این را به وضوح می شد از چشم های عسلی و نوع حرکاتش خواند(حداقل من میتوانستم بخوانم). پرسیدم خوبی ر جانم؟ به گفتن آره و لبخند نصفه ای اکتفا کرد. دستم را زیر چانه اش گرفتم و صورتش را بالا آوردم به عسل چشم هایش خیره شدم و گفتم: به من راستشو بگو.
اشک توی چشم های ر جانم حلقه زد سرش را گذاشتم روی شانه ام و سکوت کردم. نیم ساعتی گریه کرد شدید و عمیق سرش را که بلند کرد خیسی از چادر گذشته بود شال مشکی و روسری ام را رد کرده بود و تا مانتوام رسیده بود.
نشاندمش روی صندلی و خودم هم نشستم روبه رویش
گفت: صبح زود خبرشان کردند که دخترِ جوانِ دختر خاله اش سکته مغزی کرده
گفت: هم سن ما بوده
گفت: چون زود ازدواج کرده بوده یک بچه ی سه ساله هم داشته
ر جانم گریه هایش را کرد ، حرف هایش را زد آرام تر شد و رفت
طبق معمول ایستگاه بی آرتی را دور میزنم از پل هوایی رد میشوم و راه رفتن را برای خودم تجویز میکنم
باد پاییزی میپیچد لای چادرم و از سردی ناشی از خیسی سمت راست شانه ام، تمام تنم مور مور میشود. به آن دختر جوان فکر میکنم به پسر یچه ی سه ساله اش به ر جانم و خودم
گاهی حس میکنم اینقدر در این مدت کوتاه عزیز از دست داده ام که اشباع شده ام
آنقدر که دیگر خبر هیچ مرگی تنم را نمیلرزاند
طولِ خیابانِ انقلابِ پاییز زده را قدم میزنم و فکر میکنم شاید این زنده بودن ماست که عجیب است نه مردن دیگران
قدم میزنم و زمزمه میکنم: و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ...
قدم میزنم و میخوانم : و بشر الصابرین الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لالله و انا الیه راجعون ...
این روزها اصلا همه چیز جور دیگری شده... نمی دانم چه می خواهم لیلا از زندگی... می ترسم. درست نمی دانم چه مرگم شده که هر روز به آدم های دایره ام فکر می کنم و بغضم می گیرد نمی دانم درست چه مرگم شده لیلا... راستش خودم هم باورم نمی شد. تا همین چند روز پیش که نگاهم به آینه افتاد! لیلا... لیلایِ مهربان من... لیلایِ خوبِ آرامم... آغوشت را باز میکنی برایم ؟ جای همه آن هایی که شانه ام از اشک هایشان خیس است سرم را روی شانه هایت میگذاری لیلا ؟